ღஐღ احساس باران خورده ღஐღ
گــاهــ ـی دلــ ـم بــ ــرای خــ ـودم تـنــ ـگ مـی شـ ـود
پــر میشم از اســم تــو هـر ثـانیــــه هـر شـــب دوسـت دارم تا فــــــردا دوسـت دارم تا دریــــــا شایــــد ببینمـت بــــاز تو وقت خــواب و رویـــــا ساعتــی از شـقایـــق دقیقه هــای عاشـــق دوست دارم تو بـــارون تمــــوم این دقــــــایق سبد سبد ستــــــاره رو دوش شب سـواره اگـــه فــــردا نباشـــه دوسـت دارم دوبـــاره The Girl With April In Her Eyes There once was a king, who called for the spring And when a Traveller called seeking help at the door Oh, oh, oh, on and on she goes She rode through the night till she came to the light Oh, oh, oh, on and on she goes به تو مدیونـم همیشـه مگه میشه بی تـو باشـم از شبی که رو به رومه چه جوری بی تو رها شم به تـو مدیونـم همیشـه مثـل شب به صبح فـــردا مثـــل موج ســــرد و تنـــها به نگــــاه نــاز دریــــــا به تو مدیونم همیشه من خسته، من بی رود مثل خاک سرد و تشنـه به نوازش هـای بارون به تـو میرســم دوبــــاره زیـــر رگبــار ستـــــاره وقتی بارون نگــاهت رو حریــــر شب میبــــاره چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجــام تـو خــدای عاشقایـــی به تـو مدیونـــم همیشـــه وقتی اسمتـــو میــارم نبض لحظــه تازه میشـــه خودت بيا و ببين ؛ اينجا كه من ايستاده ام رسیدی مثل يك گریه رسیدی تا من پرپر رسيدي تا رسيدن ها
دوســت دارم لبالـــــــب میسوزه عشقـم از تب
For his world was still covered in snow
But the spring had not been, for he was wicked and mean
In his winter-fields nothing would grow
Only food and a bed for the night
He ordered his slave to turn her away
The girl with April in her eyes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she rides
Someone help the girl with April in her eyes
Of a humble man's home in the woods
He brought her inside, by the firelight she died
And he buried her gently and good
Oh the morning was bright, all the world was snow-white
But when he came to the place where she lay
His field was ablaze with flowers on the grave
Of the girl with April in her eyes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she flies
She is gone, the girl with April in her eyes
ترانه خیس باران
اگه پایانی نباشی واسـه بغض و خستگــی هام
آدم آنقدر مجنون مي شود
كه حوا نمي تواند ليلي نباشد
تقصير حوا نيست ؛
انگار چشمهاي آدم عادت كرده كه حوا را زيبا ببيند
بعضي وقتها رودخانه ها دلشان مي خواهد سيب را از دست آدم بدزدند
و ببرند براي حوا ...
رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
كه خواب خوش نمی بینه
بگیری داغ دل از آه
تو تاریکی این دریا
مثل فانوس لنگرگاه
یه روزی خسته شه آخر
بگیره از دل فردا
سراغی از من باور
دوباره با تو معنا شه
كليد تازه ايي دادي
كه قفل كهنگي وا شه
| Design By : nightSelect.com |


